شبیه زهرا

گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟

گفتم: چه می‌دونم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!

گفت: نچ!

گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!

گفت: نچ!

گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!

گفت: نزدیک شدی!

گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شن؟ دیدی!!

گفت: برو بابا… دور شدی باز

گفتم: خب خودت بگو اصلاً

گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “زهرا”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا ” سلام الله علیها باشم.


حجب و حیا ،داستان مذهبی،داستان چادری ها،مطالب فرهنگی مختلف

اشتراک گذاری این مطلب!

امام حسین

اشتراک گذاری این مطلب!

حال من با پیرهن مشکی خوش است...

 

صدای (هل من ناصر ینصرنی) می آید.

آیا به راستی گسی هست حسین(ع) را یاری کند.؟

حسین(ع) صدا می زند(هل من ناصر ینصرنی)..آیا کسی هست که مرا یاری کند؟

و من در حالی که نمازم قضا شده می گویم:لبیک یا حسین ..لبیک..!

حسین (ع) نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند…

و من باز می گویم.

لبیک یا حسین..لبیک..!

حسین (ع) سنگ می خورد و من در مجلس غیبت می گویم:

لبیک یا حسین ..لبیک.!

حسین(ع) از اسب زمین می افتد.عرش یه لرزه در می آید

و من پس نگاه های حرامم می گویم.

لبیک یا حسین ..لبیک..!

حسین(ع) رمق ندارد باز فریاد می زند..(هل من ناصر ینصرنی؟)

من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد میزنم..

لبیک یا حسین..لبیک…!

حسین(ع) سینه اش سنگین شده…

من گناه می کنم و باز می کویم..

لبیک یا حسین..لبیک..!

خورشید غروب کرده..

من لبخند می زنم و می کویم..

(اللهم عجل لولیک الفرج)                                         منبع گیومه
اشتراک گذاری این مطلب!
 
فراخوان چی شد طلبه شدم